دیشب برای ششمین بار طی چند ماه گذشته، خواب تکراری متروهای خراب رو دیدم
تعریفش نکرده بودم، نه؟ الان میگم چطوره.
توی این خواب، من همیشه بیرون از خونه هستم و میخوام برگردم به خونه. این "بیرون از خونه" بودن من تو خواب، مشخص نیست به چه منظوره.
مثلا یه بار برای کار رفته بودم، یه بار توی یه هتل موقتی، یه بار بیهدف و همینطوری.
خواب از جایی شروع میشه که من با مترو میخوام برگردم به خونه، اما ایستگاههای مترو بیشتریا از روی نقشه پاک شدن. یا تخریب شدن، یا در حال تعمیرن، یا اصلا ساخته نشدن هنوز.
آدمهای دیگه هم هستن. هر کسی راه خودش رو داره. باید از مسیرهای خطرناک، راهی به یک ایستگاه مترو پیدا کنیم و بعد خط عوض کنیم و تکه تکه به خونه برسیم.
اما خواب من همیشه در مسیره، نه مقصد.
با هوش مصنوعی مشورت کردم، میگه خواب تو یجورایی آینه زندگیات هست. میگه ایستگاههای خراب مترو، نماد راهحلهایی هستن که دیگه اعتبار کافی برات ندارن و رسیدن به خونه، نماد آرامش هست. و تو در حال تلاشی که یا راهی بیابی، یا راهی بسازی.
امروز تصمیم گرفتم مرخصی بگیرم و استراحت و مطالعه کنم. آخر ساله و میخوام از مرخصیهای باقیموندهام استفاده کنم. مطالعه هم به من کمک میکنه تا ذهنم رو مرتب نگه دارم و روحیه نسبی خوبی رو برای خودم توی شرایط فعلی حفظ کنم.
دوستی نسبتا قدیمی دیروز خیلی راحت با من چشم تو چشم شد و رک گفت: از ایران رفتن که برای تو مثل آب خوردنه! همین فردا میتونی بری! از چی ناراحتی؟
بهش گفتم: فردا؟ نه بابا کجای کاری! اصلا یک ساعت دیگه رسیدم کشور مقصد
فرش قرمز رو نمیبینی برام پهن کردن؟
باورش نمیشد وقتی بهش میگفتم مهاجرت ساده نیست و کلی پروسه اداری و تشریفاتی و ریسک داره برای هر کسی و مدتی مقدمهچینی میخواد.
فردا صبح زود باید برم سر کار.
شاید سابقه وبلاگنویسی من به حدود 12 سال پیش برگرده.
اون موقعها بلاگفا یه رنگ و بوی دیگهای داشت.
سالهاست وبلاگنویسی نمیکنم و به جای اون، روزمرگیهام رو تو ژورنالم مینویسم.
اما یه روزی از همین روزا با خودم گفتم بیام یه شانس دوباره به وبلاگنویسی بدم و خاطرات قبل هم زنده کنم.
خوب، من دیگه اون نوجوون روزهای گذشته نیستم، اما نوشتن رو دوست دارم.
این هم اولین پست وبلاگ. تاریخ شروع وبلاگ هم 14/04/1401 هست که امیدوارم به یادگار بمونه.